محمد کمالی وبلاگ‌نویس و رویاپرداز

دسته بندیسربازی

مرحلهٔ آخر

۲۴ خرداد اومدم مرخصی و الان هم ۵ تیره. تو این مدت فقط یک نوشته توی سایت ویرگول منتشر کردم و بیشتر وقتم رو به دورهمی و معاشرت با آدم‌ها گذروندم. انگار هر چی خدمتت می‌ره بالاتر بهتر می‌فهمی که چطور از مرخصی‌هات استفاده کنی. هنوز درک این قضیه سخته اما ۱۹ تیر می‌شم ۱۷ ماه خدمت و فقط یک ماه تا پایانش باقی می‌مونه! الان که به آخرای خدمت نزدیک شدم، نظرم راجع به خیلی چیزا تغییر کرده از جمله همین خدمت...

باز دارم می‌رم

فردا ساعت ۵ بعد از ظهر پروازمه و باز برای سه ماه می‌رم زاهدان. الان حالم خیلی خوبه! حتی از دفعهٔ پیش هم بهترم. اصلا دیگه استرسی ندارم و ناراحت هم نیستم که باز قراره از زندگیم و تکنولوژی دور بشم. البته یه مقداری ناراحتی وجود داره ولی اونقدر نیست که بشه جدی گرفتش. الان بیشتر به این فکر می‌کنم که باز قراره به واسطهٔ منشی گری کلی چیز جدید یاد بگیرم و تجربهٔ جدید کسب کنم. معاشرت با آدم‌ها و مخصوصا کمک...

تجربیات من از منشی شدن در پادگان

منشی شدن؟! همیشه یکی از ترس‌های زندگیم، تلفنی صحبت کردن با یه نفر بود! شاید اگه با من تا الان تلفنی صحبت کرده باشید، هیچ وقت متوجه این موضوع نشدید اما نمی‌دونید موقع تلفنی حرف زدن درون من چی می‌گذره! ارتباط با آدم‌ها هم همیشه برام سخت بود و همیشه احساس می‌کردم توی آداب معاشرتم ضعف دارم. همیشه چت کردن رو به تماس تلفنی ترجیح می دادم، قرار حضوری که دیگه بماند! من به واسطهٔ کارم هفته‌ها می‌گذشت و پام...

نقشه عوض شد!

بر اساس شواهد و ادعاها من قرار بود این دفعه ۶ ماه پادگان وایستم و اواخر فروردین ماه بیام خونه. تا دو ماه اول برنامه همین بود اما یه سری تصمیمات جدید باعث شد تا نظرم رو تغییر بدم و سر همون موعدش بیام خونه. تصمیم گرفتم کنکور ثبت نام کنم و به خاطر اینکه به هیچ یک از اطلاعات تحصیلیم دسترسی نداشتم باید حتما میومدم خونه و از اونجا کارم رو شروع می‌کردم. حدود یک ماه پیش قضیه رو به داداشم گفتم و گفت حالا...

این بار طوری دیگر [آدیوبلاگ]

این اولین آدیوبلاگ منه! نمی دونم خوب شد یا نه. فردا ساعت یازده پروازمه و این دفعه اگه چیز خاصی پیش نیاد، می‌رم و شش ماه می‌مونم پادگان. حرفام رو این‌دفعه به صورت صوتی گفتم. اولین تجربهٔ آدیوبلاگم نمی‌دونم چجوری می‌شه. لطفا اگه گوش کردین حتما نظرتون رو توی کامنت‌ها بگید. نه امکانات خاصی داشتم برای ضبط صدا و نه نرم‌افزاری برای ادیت صوت. دیگه فعلا همینجوری قبول کنین تا بعدا اگه بازخوردها خوب بود یه...

تقریبا به نیمه رسید!

آخرین پستم رو بامداد یازده مرداد نوشتم. حالا تقریبا ۸۲ روز از اون نوشته می‌گذره و من دوباره برگشتم خونه. روزهای اول رفتنم اینقدر بد بود که اصلا دلم نمی‌خواد راجع بهشون صحبت کنم. با این که توی اون نوشته‌ام گفته بودم که الان خیلی آماده‌ام، ولی وقتی رفتم انگار قضیه تغییر کرده بود. خیلی بد بود خیلی اما گذشت و گذشت. شرایطم داخل پادگان تغییر کرد و اینقدر خوب شد اوضاع که خیلی وقت‌ها اون قدر درگیری ذهنی...

دوباره باید بروم

فردا ساعت ۱۱ پروازمه و باید دوباره برای ۳ ماه زاهدان باشم. زیاد نمی‌خوام چیزی بنویسم ولی فقط می‌خوام بگم که این‌دفعه یک آدم دیگه داره می‌ره زاهدان. من همون محمد کمالی‌ام ولی با یه نسخهٔ جدیدتر و بهینه‌تر. هیچ وقت فکر نمی‌کردم رفتن پیش روانشناس اینقدر بتونه کمک کننده باشه! راستش میزان ناراحتیم از رفتن خیلی خیلی کم شده! خیلی آماده‌ام و دیگه می‌دونم با چه چیزهایی قراره روبرو شم. مامان و بابا،...

نجات دهندگان من در آن روزهای سخت

قبلا هم گفتم، نوشتن برای من همیشه یه مرهم بوده. توی اتوبوس که نشستم اولین کاری که کردم این بود که دفترچه و خودکارم رو در آوردم و شروع کردم به نوشتن. همین کار باعث شد تا یه گزارش‌نویسی داشته باشم تا پایان اون سه ماه. حدود ۳۰ صفحه مطلب نوشتم و همشون هم با ساعت و تاریخ دقیق ثبت شده. هر موقع خیلی روم فشار میومد احساس می‌کردم یه نفر توی کیفم هست که می‌تونم باهش درد و دل کنم و اون قشنگ به حرفام گوش...

آن ۹۰ روز جهنمی!

حتی همین الان که می‌خوام شروع کنم به نوشتن راجع به اون ۹۰ روز حالم بد می‌شه. ولی خب شاید نوشتن این چیزها یه روزی تسکین باشه برای یه نفر و مهم‌تر از همه ثبت بشه برای خودم که یادم نره چه روزهایی رو گذروندم. روز ۱۵ فروردین امریه‌هامون رو دادن و مال من خورده بود زاهدان. مامانم دم در پادگان وایستاده بود و گفت کجا افتادی گفتم زاهدان، گفت داری شوخی می‌کنی و برگه رو بهش نشون دادم. قیافه مامان و بابام رو...

از مشهد به زاهدان

فلانی بیرجند، فلانی بندرعباس، کمالی، اوه زاهدان! این دقیقا صداهایی بود که دیروز موقع خوندن اسم‌ها شنیدم. دورهٔ آموزشیم شوخی شوخی تموم شد و امریه‌هامون اومد برای ادامهٔ خدمت. موقع رفتن به سربازی، همه از اسم زاهدان ترس دارن. داستان‌های ترسناکی ازش تعریف می‌کنن و می‌گن که بدترین شرایط خدمتی اونجا وجود داره. سرنوشت من هم اینطوری رقم خورد و حالا قراره برم زاهدان و ۲ سال رو اونجا سپری کنم. بچه‌ها توی...

محمد کمالی وبلاگ‌نویس و رویاپرداز

محمد کمالی

یک علاقه‌مند به دنیای وب و تکنولوژی که دوست داره تجربیاتش و مطالب جالبی که در سطح وب گیرش میاد رو توی وبلاگش منتشر کنه تا بقیه هم بتونن ازشون استفاده کنن.

آرشیو وبلاگ

دسته‌بندی های وبلاگ

آخرین دیدگاه‌ها